|
بر سبیل سپاس از مسؤولین فرهنگی شهرم!!! ای باغ پر طراوت اندیشه های ناب
پنهان به برگ برگ تواعجاز افتاب جان من و تو هرگز از هم جدا
مباد ای خوب جاودانه ای دوست ای کتاب هفته
ی کتاب را به نویسندگان مظلوم کتاب تسلیت عرض می کنم! و به برخی از مسؤولین محترم
به ویژه مسؤولین فرهنگی و مرتبط، تبریک! تسلیت
به خاطر عدم توجه به دغدغه های مادی و معنوی نویسندگان بخت برگشته و تبریک به
برخی از مسؤولین به خاطر اینکه فرصتی است برای برگزاری نشست های مختلف به بهانه
ی هفته مذکور و ارائه ی بیلان کار و دریافت حق الزحمه و حق جلسه فراهم گردیده
است. راستش،
در این مجال قصد داشتم از اهمیت کتاب و کتابخوانی بنویسم اما از بی توجهی مسؤولین
شهرم به این مهم، بغضی سنگین گلویم را گرفت و از تصمیم خود منصرف شدم. چند
سال پیش، یکی از عزیزان که برای کاری به فرمانداری کاشمر رفته بود، با من تماس
گرفت و با ابراز شادمانی بسیار و اهداء صمیمانه ترین تبریکات، مرا بنواخت! من
که روحم از علت این همه شادمانی و تبریک بی خبر بود، قلبم به تپش افتاد و با تعجب
از او پرسیدم: تبریک برای چی؟ و
او که از پرسش و تعجب من متعجب شده بود گفت: دستت درد نکند. حالا برایت مراسم
تجلیل برگزار می کنند و ما را دعوت نمی کنی؟ در
حالی که سخنش بر شگفتی من افزوده بود، پرسیدم چه خبره؟ ما رو دست انداختی؟ گفت
نه! موضوع تجلیلی است که اداره کتاب خانه های عمومی کاشمر از شما به عمل آورده! دیگه
داشتم کلافه می شدم که ادامه داد، من الآن روی میز فرماندار، گزارشی از برگزاری
نشست فرهنگی می بینم که اداره کتاب خانه های عمومی کاشمر با حضور شما برگزار کرده! با
سابقه ای که از آقایان داشتم خنده ام گرفت و از ته دل خندیدم. گفتم من بی خبرم! و
او که حالا داشت مثل من گیج می شد گفت: یعنی مراسمی نبوده؟ گفتم
مراسمی چی؟ کچکی چی؟ من روحم هم خبر نداره؟ حال
نوبت خنده ی او بود و گفت پس بگذار برات بخونم، این جا نوشته: "در
مراسمی که به مناسبت گرامیداشت هفته ی کتاب و کتابخوانی با حضور جمعی از
علاقمندان به کتاب برگزار شد، آقای ایرج سعادتمند - نویسندهی شهرمان-
مطالبی در اهمیت کتاب ایراد کرد. سپس هدایایی به رسم تجلیل به نامبرده اهداء
گردید!" من
که از قوه ی تخیل جناب رئیس! شوکه شده بودم، آهی کشدیم و
گفتم سپاسگزارم! و هنوز از پس سال ها هر روز به کتابخانه ام می روم، هدیه ی
جناب رئیس را بر طاقچه ی مخصوص می بینم و به رسم ادب، پیراهنی را که وجوه نقد
اهدایی حضرات را در جیب مبارکش گذاشته بودم می بویم و بسیار خرسندم که با گذشت سال
ها، هنوز از وجوه آن کاسته نشده! مجدداً
از لطف و عنایت حضرات، بی نهایت سپاسگزارم و عرق شرم بر جبینم جاری است و ....!
هرگزم یاد تو از لوح دل و جان نرود سالروز عروج ملکوتی روح خدا، بر امت خداجوی ایران و محبان آن عزیز سفر کرده تسلیت باد.
گذشت از مرز چهل و اعتراف و اعتذار لطفا جوانان امروز بخوانند و عبرت گیرند! حکما و فلاسفهی پیشین، چون ملاصدرا ، حدود چهل سالگی را سن بلوغ عقلی و معنوی میدانند. بسیاری از مفسران در ذیل آیه " حتی اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنة"[احقاف:۱۵] به این نکته اشاره کرده اند. پیامبر اسلام (ص) و غالب انبیاء نیز در همین سن به پیامبری مبعوث شده اند. در روایات اسلامی گاه با چنین مضمونی بر می خوریم : " آن که قدم به چهل سالگی نهد و عصا در دست نگیرد ، خدا را عصیان کرده است" که اهل دل آن را به عصای احتیاط و متانت تعبیر می کنند نه عصای معمولی! جالب است بدانیم چهل سالگی و سالهای نزدیک به آن سن اوج گیری خلاقیت هنری است و بسیاری از نویسندگان بهترین آثارشان را در محدوده همین سالها آفریده اند .به عنوان مثال تولستوی جنگ و صلح را در چهل سالگی منتشر کرده و مارکز صدسال تنهایی را در سی و هفت سالگی نوشته است و کافکا وقتی در می گذشت چهل و یک سال داشت. سخنوران ادب فارسی نیز بارها از چهل سالگی به عنوان سن کمال یاد کرده اند. ناصر خسرو ، چنان که در مقدمه سفرنامه آمده ، در پی خوابی که در چهل سالگی می بیند، با خود می گوید:" از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار شوم."و بدین ترتیب سفری هفت ساله را آغاز می کند.او در دیوان خویش آورده است: بنگر که کجا می روی ای رفته چهل سال … هرچه هست در گذشت از چهل سلگی، حقیر را نیز حالی و قالی دیگر است. نه از آن رو که عقل خویش را کامل دیده باشم بلکه بدان سبب که از پس دو- سه دهه حضور در جمعهای مختلف، احساسی متضاد – آمیزهای از حسرت و افتخار- ذهنم را به خود مشغول کرده و در شراشیب عمر برباد رفته، بر برخی ندانم کاریهای خویش افسوس میخورم و از برخی اشتباهات زندگیام احساس شرم و ندامت میکنم! زیباییهای زندگیام حظی شخصی و اگر خداوند قبول کند اخروی خواهد بود. اما یادآوری برخی اقداماتم آزار دهنده است. اینک در آستانهی چهل و شش سالگی اعتراف میکنم، حضورم در برخی جمعهای سیاسی، اشتباه بود! اعتراف میکنم همگان مثل من صادق نبودند و متأسفانه گاه از ما، پلکانی برای ترقی دنیوی ساختند! پلکانی برای بالا رفتن بر پست و مقام و پلکانی برای شهرت و اعتبار و نردبانی برای آپارتمانهای چند طبقهی خود! امروز خوشحالم که در این مدت زمینه ی تصدی پستی برایم فرهم نشد، چه زبانم سرخ بود و به خاطر سر انگشت ترسی که از پرسش روز رستخیز داشتم اهل بده بستان های معمول و حق کشی نبودم. آزاد بودم و منتقد هرکه ناراست و نامرد است و این خود کافی بود تا مغضوب برخی قرار گیرم و از تقرب به پست و مقام به دور باشم. صد البته این خود جای بسی افتخار است و خدا را بر این نعمت هزاران بار شاکرم که حداقل در زمینه ی بیت المال و حق الناس مدیون نیستم. اما اعتراف میکنم با احساسات ما بازی شد. با آبرویمان نیز! گاه ما سیبل شدیم با تا بعضی خود را پشت سر مان مخفی کنند و زاد دنیا تدارک ببینند و توشهی ابلیس سازند! اما اینک که به مراد خود رسیدهاند و گردنشان چون کرگدن کلف شده، چونان مگس وز وز میکنند و ما را که دیگر سکوی پرتابشان نمی شویم برنمی تابند اگرچه در ظاهر تعریف و تمجید و تملق می کنند اما مع الاسف در جمع های خصوصی آنچه شایسته ی خودشان است نثارمان می کنند. گرچه سوگند یاد میکنم که آگاهانه و عامدانه، علیه هیچ بیگناهی، اقدامی نکردهام اما چنانچه سخن و گفتار من موجبات رنجش خاطر کسی را فراهم آورده، بدین وسیله از او طلب عفو و بخشش دارم. اگر عمری بود میدانم با آنان که در این چند ساله با من ناراست بودهاند چگونه برخورد کنم. اگرچه به لطف حضرت دوست، بسیاری از مواقع، از بازی در میدانی که توسط دوست نمایان مگس صفت طراحی شده بود، پرهیز کردم و از ورود به میدانهای خطر خودداری کردم اما اعتراف میکنم گاه نادانسته و از سر صداقت و سادگی حرفی گفتم که نباید و دفاعی کردم که بعدها نادرستی آن بر من آشکار شد. آری ای گرامی! چشمانت را باز کن یا به قول عزیز سفر کرده، چشمانت را بشور و جور دیگری نگاه کن! حتی به نزدیکترین دوستت هم کاملاً اعتماد نکن و چند درصد احتمال بده شاید آن نباشد که تو فکر میکنی. پس در مقابل خواهشش زود تسلیم نشو و بی گدار به آب نزن. چه در لباس دوست هم منافق و نامرد و دغل دوست کم نیست. این سخن را جدی بگیر این تجربه مفت به دست نیامده! باور کن برخی از همین دوست نمایان، در حالی که واژهی زیبای دوستت دارم بر لبانشان نقش بسته، دستانشان مشغول آماده کردن طناب دارت میباشد! و این اعتراف تلخ، درس عبرتی است برای نوجوانان و جوانانی که عمری در پیش دارند و زمینهای برای ورود به عرصهی اجتماع و بازار مکارهی سیاست و زندگی، تا با درس گرفتن از اشتباه گذشتگان، فردا چون من و میلیونها حسرت به دل دیگر، بر عمر رفته، افسوس نخورند. بهحق که تاریخ درس عبرت است و گذشته چراغی فرا راه آینده! در حال حاضر مشغول تدوین خاطرات چند سال گذشته هستم. خاطراتی از روزهای خوب جنوب لبنان و از روزگار بی بدیل و تکرار نشدنی شلمچه و کوشک و جزیره مجنون تا خاطرات تلخ و شیرین درس و مدرسه و عرصه ی پر مخاطره ی سیاست. خاطراتی که برخی را می لرزاند و جمعی را می چرخاند! پته ی برخی را روی آب می ریزد و .... البته در اینکه در حال حاضر امکان انتشار همهی آنها هست یا نه، مطمئن نیستم. در هر حال زندگی میدان مبارزه است و مبارزه شیوههای مختلفی دارد. گاه باید بخشید و شرمنده ساخت، گاه سکوت کرد و منتظر فراهم شدن زمینه شد، زمانی هم وقت مقابله به مثل است. اما اکنون وقت کدام است؟ خدایا تو شاهد باش، من دین خویش ادا کردم، از برخی اعمال گذشته تبری جستم و از آنان که در حقشان جفایی کرده ام حلالیت طلبیدم و به آیندگان هشدار دادم. تو خود این عذر قصور و تقصیر بپذیر و آنان را که حقی بر گردن ما دارند از ما راضی و ما را سبک بار بگردان. آمین یا رب العالمین
|
ABOUT ![]()
ایرج سعادتمند MENU
Home
|