سخنگاه كاشمريها
خاطرهاي از يك روز خاطره انگيز
يواش یواش احساس میکنم پير شدهام! نگاهي به آيينه ميكنم، جل الخاق چي شده؟! اين همه موي سفيد و اين همه چين و چروك جبين!
تعجب ميكنم و از خودم ميپرسم: چه خبرته ايرج؟! مگه چند سالته؟!
بعد ميشمرم، ميبينم نه؛ خيلي هم بي حساب و قاعده نيست! شايد هنوز كمي هم جونتر موندهام!
آخه، چهل و دو بهار رو پشت سر گذاشتهام! با يك حساب سرانگشتي ميشود حدود ۱۵۴۰۰ روز. روزهايي سخت و گاه دهشتناك! روزهايي پُر از اشك و آه و افسوس و اندوه!
روزي در آرزوي بزرگ شدن و دغدغهي شغل و آينده. روزي در جستجوي نام و ديگر روز در تدارك نان!
روزي در پشت خاكريز بدر و روز ديگر در قعر خندق احزاب!
روزي شاهد عروج خونين احباب و روز ديگر شاهد تشيييع اطياب!
روزي در انديشهي فردا و روز ديگر در حسرت ديروز!
روزي صرف بستن دل به اين و آن و روزي خرج كندن دل زين و آن!
آه كه چه بد باختيم قمار زندگي را! و چه ارزان فروختيم متاع جاودانگي را!
در همين حال و حس بودم كه زنگ تلفن صدا كرد، عزيزي از كنگرهي سرداران پشت خط بود. با عجله گفت: فلاني مگه نميخواي بياي؟! يادت رفته مصاحبه داري! آقا بدويد، عجله كنيد كه برنامه زنده است.
به خود آمدم ديدم هيهات! ساعت از شش و نيم هم گذشته. فوراً لباس پوشيدم و راه افتادم. رفتم سر قرار؛ ميعادگاه ياران ـ تكيهي حيدري. شور حال عجيبي است! چند نفر صندليها رو ميچينند، تعدادي جارو ميكنند. بچههاي راديو در تلاش براي ارتباط با مركز و پخش برنامهاند. اكيپ صوت به تنظيم صدا و جابجايي بلندگوها مشغولند. چند نفري چفيهها را ميچينند. گروهي تصاوير معطر شهدا را نصب ميكنند و در اين ميانه چند تن از پدران و مادران شهدا، به تصاوير بچههاي شهيدشان چشم دوخته و آرام آرام اشك ميريزند.
گويا مسؤل صوت هم حس جمع رو فهميده و ميدونه بايد چكار كنه! بله، نوار داخل كاست قرار ميگيره و صداي حزن انگيز حاج صادق آهنگران بلند ميشه كه ميگه: سبكباران خراميدندند و رفتند....
هنوز بيت رو تموم نكرده كه صداي هق هق گريه، فضاي حسينيه رو پُر ميكند. تصاوير متبرك شهدا رو يكي يكي از نظر ميگذرانم، گريه امانم نميدهد. صداي نوحه، بلند و بلندتر ميشود و حاج صادق، محزون و غمگسار ميگويد:
شهيدانم دعا كردند و رفتند مرا زخمي رها كردند و رفتند
دعا كردند در زندان بمانم رها كردند سرگردان بمانم
................ عزيزان اين چه سودا بود با من!
طاقت از دست ميدهم و زار زار ميگريم. حقيقتاً با آن منظرهي غم انگيز و آن دلنامهي حزن انگيز، دل سنگ هم ميشكند چه رسد به دل شكسته و تيكه تيكهي ما!
در همان حال، سنگيني دستي را بر شانهام احساس ميكنم، اشكهايم را پاك ميكنم؛ سرم را بالا ميآورم؛ حسين است. با صدايي بريده بريده و چهرهاي اشكبار. ميگويد: پاشو! راديو! نوبتته!
تا حركت ميكنم بي اختيار اشكام ميريزه و باز ميشينم سر جام. دوباره از چند متر اون طرفتر صدايي مياد: آقاي سعادتمند! آقاي سعادتمند! و حسين اينبار رساتر از قبل ميگه: آقا مهدي! آقا ايرج! پاشو صدات ميزنن.
هر جور شده حركت ميكنم. چند قدم جلوتر ميام؛ منظرهي ديگري مرا سر جايم ميخكوب ميكند. مادر شهيدي با قدي خميده و چشماني كم سو، عكس دو پسر شهيدش رو چسبونده به سينهاش و در حالي كه سعي ميكنه هر جور شده خودش رو به مجلس برسونه، لنگان لنگان طول حسينيه رو طي ميكنه و من در حسرت دوربيني كه اين صحنههاي بيادماندني را شكار كنه، گوشي موبايلم را از جيبم درآورده به ثبت لحظه ميپردازم. آه كه جداً چه منظرهي پر معنويتي است و چه پيامي دارد اين حركت و اين تصوير!
براي سومين بار صدايم ميزنند. ميروم؛ آقاي فروردين از برنامهي سلام صبح خراسان از من ميخواهد كه در ارتباط اول از تاريخ كاشمر بگويم و ارتباط بعدي را به كنگره اختصاص دهم. شروع ميكنم از تاريخ كاشمر گفتن، اما تحت تأثير فضا و حال و هواي موجود و صداي بلندگوي حسينيه، دقيقاً نميدانم چه ميگويم. ديالوگم تموم ميشه، فوراً برميگردم كنار ديوار ضلع غربي حسينيه، تصاوير برادران شهيد زينت بخش محفل شدهاند. برادران تهامي، توانگر، حسن نيا و .... از تصاوير فيلم ميگيرم و ميام بالاي پلكان ـ روبروي درب ورودي ـ حضور مردم رو به نظاره بنشينم. چه خاطره انگيز است ديدار ياران و برادران مهجور!
بعضي از آنها، بيش از دو دهه است كه همديگر را نديدهاند. اكنون اينجا ميقاتگاه است و ديدگاه و ديدارگاه. خيلي ها ميآيند: مهدي آقا، جواد آقا، حاج مجتبي، جواد آقا، آقا مجيد،آق عليرضا، و ... همه ميآيند با هر درجه و رتبه و شغلي، از سردار و سرهنگ گرفته تا استاد دانشگاه و روحاني و كارگر و رفتگر، از دانشجو گرفته تا طلبه و ....بسياري از بچههاي جبهه و جنگ هستند با هر گرايش و تفكر. راست و چپ و كج و معوج و مقبول و مطرود! اينجا همه هستند چرا كه همگي روزي در كنار هم و در يك سنگر بودهاند.اين جاي شادماني و شعف دارد، اما افسوس كه اين شور و شعف با يك برگشت به عقب، مبدل به يأس و دلتنگي ميشود و آه از نهادم برميآورد آنگاه كه ميانديشم راستي چرا؟ چرا با وجود اينهمه نيروي توانمند و ارزشمند، با اين همه مغز متفكر و ارزشي زادگان ديار ترشيز، اينك اين مردم،عنان سرنوشت خود را به دست اهالي ولايتي ديگر سپردهاند و هر روز بيشتر از روز قبل از همشهريان و دوستان ديروز خود فاصله ميگيرند؟! آخه اين چه آفتي بود كه به جان اين ملت افتاد و چه مصيبتي بود كه دامنگير اين مردم شد؟
خدا لعنت كند كساني را كه تخم نفاق بين برادران كاشمري كاشتند و دوستان را از يكديگر دور كردند. خدا نيامرزد آنان را كه بر موج خون شهدا سوار شده و به تخريب ياران و همرزمان شهدا پرداختند و ميپردازند. خدا نبخشد آنان را كه ياوران حقيقي امام و رهبري را با تهمتهاي ناروا از ميدان بيرون كردند تا خود از خان نعمت انقلاب بهره برگيرند.
راستي ما را چه شده است كه بايد جماعت كثيري از اهالي فلان شهر در مجالس و محافلي اينچنيني باشند و عزيزاني از خادمان حقيقي شهر و از چهرههاي مؤمن و متدين و معتمد شهر در آن دعوت نباشند؟!
آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه عقلا و زعماي دو قوم ـ چپ و راستـ شهرستان گرد هم آيند و فكري به حال خود و همشهريان خود بردارند؟ آيا هنوز هم بايد سلطهي بيگانگان را بپذيريم و شاهد امر و نهي نوچههاي تازه به دوران رسيدهي آنان باشيم؟
آيا نداي مقام معظم رهبري در نامگذاري سال 86 به سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي نميتواند فرصت و بهانهاي مناسب براي تعامل و تفاهم برادران فهيم دو جناح باشد؟
آي قوم! بيدار شويد! خواب بس است ديگر! بيگانه پرستي بس است! يك مرد از ميان خود برگزينيد و بر كرسي مجلس بنشانيد. كسي كه مايهي افتخارتان باشد و مدافع عزت و اعتبارتان.
نه، اشتباه نكنيد من هيچگاه كانديداي مجلس نبوده و نخواهم بود و خودم را به اين مناصب نخواهم آلود، پس نپنداريد كه سنگ خود بر سينه ميكوبم بلكه از همين تريبون اعلام ميكنم چنانچه زعماي دو قوم بنشينند و روي يك نفر توافق كنند، اولين كسي كه رأي دهد من خواهم بود. در اين صورت من مخلص همه آنها خواهم بود. پس تو را به خدا بنشينيد و يك بار هم كه شده براي رضاي خدا كوتاه بياييد. بنشينيد و خدا را خدا را خدا را در نظر بگيريد و با هم كار كنيد. تفرقه بس است. لجاجت بس است، منيت بس است. والله قسم روزي بازخواست خواهيد شد.......


